باز پاییز: فصل رویش عشقی تازه یا خزان جانم؟
زندگی هر کسی با تمام شادی هایش جایی هم برای کلاغ شوم غم دارد وهر کسی به طریقی ،من هم گه گداری به رسم مادری، یادم به غنچه ای می افتد که نشکفته پر پر شد اندوه تمام جانم را فرا می گیرد وتنها در سکوتی مبهم اشک است که راز دلم را هویدا می کند ودست دل را رو ،این می شود که حسین کوچولو متوجه غم نگاه مامانی میشه ودر ماتمی کودکانه فرو می رود واز مامانی می پرسد که چرا داری گریه می کنی ،کودکم از غم مادرانه آگاهی ندارد اما با تمام کودکی اش دلنگران چهره آشفته مادر است ... چه سود که زمان می گذرد اما زخم دل مادر هرگز مرحم ندارد و چون روز واقعه تازه وسوزان است ... پاییز پاییز هزار رنگ که عشقم در این فصل چشم بر هستی گشود تا روزی فر...
نویسنده :
مامانی
17:46





