حسین جونحسین جون، تا این لحظه: 16 سال و 9 ماه و 6 روز سن داره
حسن جونحسن جون، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 7 روز سن داره

شامرزایی کته shamerzaei kote

باز پاییز: فصل رویش عشقی تازه یا خزان جانم؟

زندگی هر کسی با تمام شادی هایش جایی هم برای کلاغ شوم غم دارد وهر کسی به طریقی ،من هم گه گداری به رسم مادری، یادم به غنچه ای می افتد که نشکفته پر پر شد اندوه تمام جانم را فرا می گیرد وتنها در سکوتی مبهم اشک است که راز دلم را هویدا می کند ودست دل را رو ،این می شود که حسین کوچولو متوجه غم نگاه مامانی میشه ودر ماتمی کودکانه فرو می رود واز مامانی می پرسد که چرا داری گریه می کنی ،کودکم از غم مادرانه آگاهی ندارد اما با تمام کودکی اش دلنگران چهره آشفته مادر است ... چه سود که زمان می گذرد اما زخم دل مادر هرگز مرحم ندارد و چون روز واقعه تازه وسوزان است ...  پاییز پاییز هزار رنگ که عشقم در این فصل چشم بر هستی گشود تا روزی فر...
12 مهر 1393

شیرین زبانی های حسین طلا

بعد از کلی بازی با آبجی و چندین ساعت ماندن خانه عمه ،صداش می کنیم بیا بالا وقت خواب ...آقا با کلی ناز و ادا تشریف میارن خانه ،مامانی و بابایی در حال صحبت که یک دفعه آقا رگ گردنش راست می شه و با عصبانیت می گه :من ببینم مشکل من را تو این خانه حل کنید (خدا اگه می شد آن ناز لباش را می خوردم) ...حالا بعد از پرسش از آقا می فهمیم مشکل این گل پسر خانه عمه می خواهد بیشتر از این پیش آبجی بمانه ،من که با هیچ زبانی نمی تونم بهش بفهمانم که آنهام باید یه نفسی بکشن...  مامانی گلم یکی از تفریحات لذت بخش شما رفتن به حمام و خالی کردن شامپو و تمام کردن صابون ،آبجی که از کیش آمد یه قالب صابون مسافرتی به شما داد ،جالب اینجاست که رو میکنی به من و با ...
11 مهر 1393

دلنوشته ای مادرانه برای حسین و حسن ،گلهای ناز مامان

لحظه لحظه گذر ثانیه ها را در این حال و هوا دوست دارم... تکرار دوباره ی حس مادر شدن را با تمام وجودم می ستایم... در تمام عمر یک مادر هیچ زمانی لذت بخش تر از به آغوش کشیدن کودکش نیست... هنگامه ای که طفلم در گهواره ی جانم آرامیده واز شیره وجودم سیر آب می شود ،آن لحظه ی نابی را که با دست کوچکش انگشتم را می فشارد و با نگاهی سر شار از وابستگی به چشمانم خیره می شود ودر انتهای این دلدادگی لبخند ملیحش را نثارم می کند ،آن دم که عطر بی مثال وجودش مشامم را می نوازد و جانم را تازه می کند دوست دارم... محو شدن به معجزه خلقت موجودی که در مقابلم با تمام بی زبانیش قدرتی بی پایان را فریاد می کند ،دوست دارم... این روز ها که خداوند فرصت...
3 مهر 1393

دلنوشته ای برای قند وعسل هام

در آغوش کشیدن طفلی نوپا که عطر وجودش مشام را می نوازد ونرمی وجودش آرامبخش جان است ، لذت بخش و شیرین است و شیرین تر از آن شادمانی است که در وجود حسینم می بینم ،هیجانی بکر و سر شار از بارشی پاک و کودکانه ،برق نگاهش حاکی از محبتی است که نسبت به حسن دارد هر چند در پس این نگاه های کودکانه می توان سایه ای از حسادت  را دید ، به خصوص وقتی که بابایی بخواهد پسرک کوچکش را به آغوش بکشد ...  هر صبحگاه هنوز چشمانش رانگشوده به دنبال داداشی می گردد وهر گاه او را به اتاقش می برم با زبانی ساده برایم از سروری که در اعماق وجودش نهفته است سخن می گوید وکودکانه برایم می گوید: مامانی داداشی رفیقم شده دیگه تنها نیستم داداشی نبود من رفیق نداشتم ....
29 شهريور 1393

کنجکاوی های کودکانه

 وقتی حسین برای ملاقات داداشی به بیمارستان آمد،بعد از دیدن حسن آرام آمد پیش من و پرسید که مامانی داداشی چطوری به دنیا آمدومن در پاسخ به او جواب دادم که توی اتاق عمل خانم دکتر کمک کرد تا داداشی به دنیا بیاد .ذهن کنجکاوش آنقدر درگیر شده بود که وقتی شب باز با باباییش آمد بیمارستان از من سوال کرد مامانی درد داشت ؟نمردی از درد؟ وقتی باردار بودم او به این درک رسیده بود که برادرش در شکم من در حال رشد است وخداوند خالق اوست وتمام اعضای بدن او در شکم مادر به اراده خداوند شکل می گیرد ... این روزها مشغله فکریش این بوده که چرا او مادر نمی شود وکاش می توانست مادر می شد ؟ البته من در پاسخ به او  گفتم که اوهرگز نمی تواند مادر شود چرا که...
24 شهريور 1393

داداشی جونم خوش آمدی

  داداشی جونم تولدت مبارک                   بلاخره طلسم نیامدن من به وبلاگ پسرم شکست و من آمدم تا دوباره شیرین ترین لحظات را در چار چوب این وبلاگ حک کنم تا که بماند یادگار ... اما...امروز که در مقابل مانیتور نشسته ام و می نگارم از  حالم، تغییر بزرگی در زندگی ام رخ داده ،تغییری به لطافت شبنم بهاری وبه عظمت تمام آیات الهی،بله در آغوشم کوچولویی جای گرفته و ضربان قلبم را دوبرابر کرده اگر تا به امروز نفسم بسته به نفس های حسین بود ،چند صباحی است که نفس به نفس طفلی نو پا دوخته ام و جانم گره خورده بر جان کودکانم . هجده روز است که خانواده سه نفره ما مبدل شده به یک خانواده...
23 شهريور 1393

تمام هستی ام

روزها در پس هم می گذرند و در این لحظات محصور در تنهایی لذت بخش ترین ثانیه های عمرم نگاه به قامت رعنا وچهره پر مهرت است ،هر گاه که بی اراده چشمانم در سیمای نازت خیره می شود ،مانند آن است که آینه ای از گذر زمان در مقابل رویم نهاده اند .از سویی به خاطر وجودت در کنارم سنا گوی پروردگار می شوم واز سوی دیگر در می مانم از عمری که بی پروا از کفم می رود ...هر چند این روزها بیش از پیش تنهایی مهمان خانه کوچکمان است ولی بودنت در کنارم امیدی است برای گذران زمان کاش ... حروف نیز هویدا کننده نهفته های دل است ودل تنگ من ترجیح می دهد سکوت پیشه کند تا مبادا نگاره اش به شکواییه تبدیل شود ،بهتر است در صندوقچه دل سر به مهر بماند وغم واندوه در پی آن مدفون ......
24 فروردين 1393