حسین ومامان
برای اولین بار بدون بابا وحید رفتیم سفر یه روزه به اصرار بابایی ولی شادی تو در این سفر از دلتنگی من کم می کرد ،پسر گلی بودی کمی اذیت کردی ولی در کل خوب بودی من که روحم جان دوباره گرفته بود ،جاده ای سبز که همچون مخمل بر زمین گسترده شده بود وتو نمی توانستی خاک را از این درختان جدا ببینی برایم جالب بود که براستی زمین مادر طبیعت است یا این درختان سر به فلک کشیده ای که زمین را در آغوش کشیده اند ،عطر دلنواز شکوفه های بهاری تورا غرق آرامش می ساخت کافی بود چشم میبستی و نفسی تازه می کردی ،وقتی با ماشین از میان مه می گذشتیم برایم حکم پرواز داشت در میان ابرها ودر آن میان پرس و جوی حسین که چرا ابرها اینجا هستند و قانع کردن او... خوب بود نم باران و بوی ...










